جمعه, 31 شهريور 1396 - Friday 22nd September 2017

شهید جعفری به حضرت زینب(س) لبیک گفت/ از فرزندانش خواست برایش آرزوی شهادت کنند

نسخه مناسب چاپارسال به دوستان
همسر شهید مدافع حرم در گفتگو با نیزوا:
شهید جعفری به حضرت زینب(س) لبیک گفت/ از فرزندانش خواست برایش آرزوی شهادت کنند
شهید ذاکر جعفری از شهدای مدافع حرم شهرستان مهدیشهر است که آرزوی شهادت در راه دفاع از حرم اهل بیت(ع) داشت و به آرزویش رسید.

به گزارش خبرنگار نیزوا، امروز اولین سالگرد شهادت شهید مدافع حرم ذاکر جعفری است. ذاکر جعفری از تبعه افغان و ساکن مهدیشهر بود که برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به صورت داوطلبانه از تیپ فاطمیون به سوریه اعزام شد و در نهایت در راه مبارزه با تکفیری های داعشی،  در اردیبهشت 1395 به شهادت رسید و در 18 اردیبهشت ماه در مراسم  باشکوهی در مهدیشهر تشییع و به خاک سپرده شد.

شهید جعفری تنها شهید مدافع حرم شهرستان مهدیشهر است که از وی فرزندانی به یادگار مانده است. امید 11 سال دارد، آرزو 9 ساله شده و زینب دختر کوچک شهید نیز یک سال و نیمه است. امروز که یک سال از شهادت این بزرگ مرد مدافع حرم می گذرد هر سه فرزند این شهید یک سال بزرگتر شده اند، امید و آرزو یک سال درکشان از معنای شهادت بیشتر شده استو دلتنگی هایشان در نبود یک ساله پدر را در کنج خانه کوچک خود تقسیم می کنند. زینب که پدرش به عشق بی بی دمشق این نام را بر او نهاده، اکنون تنها تصویر پدر را در قاب طاقچه تماشا می کند و همسر شهید که با افتخار از همسرش یاد می کند و داغ فراق از شهیدش را با صبر تسکین می دهد. همین بهانه ای شده است تا در سالگرد این شهید مدافع حرم با همسرش خانم بانو جعفری به گفتگو بنشینیم.

نیزوا: شهید جعفری در چه سالی و کجا متولد شدند؟

همسر شهید جعفری: همسرم  سال62 در افغانستان متولد شدند و بعد از مدتی به ایران آمدند. بنده نیز در ایران بودم که با توجه به نسبت خویشاوندی که باهم داشتیم در دی ماه سال 84 ازدواج کردیم.

از خصوصیت اخلاقی شهید برایمان بگویید؟

ایشون از نظر اخلاقی و رفتاری خیلی خوب بودند و واقعا اخلاق و رفتارشان مرا شیفته خودشان کرده بود.خیلی دوست داشتنی و  فوق العاده شوخ طبع بودند، هیچ وقت اخم نمی کردند و همیشه سعی داشتند بچه ها را خوشحال کنند.

چه شد که مدافع حرم شدند؟

همسرم به اهل بیت ارادت خاصی داشتند . سال93که اعلام کردند نیروهای داوطلب را برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه اعزام می کنند وی نیز  کاملا داوطلبانه تصمیم گرفتند که بروند مدافع حرم شوند.

بسیاری معتقد هستند که مدافعان حرم برای پول می روند،همسرتان از این حرف ها دلسرد نمی شدند؟

نه. همسرم میگفتند که هرچقدر هم مردم این حرفها را بزنند اما من از دل خودم و نیتم خبر دارم که فقط و فقط برای دفاع از حرم بی بی می روم. به این حرف مردم هم هیچ اهمیتی نمیدهم. من به حضرت زینب(س) لبیک گفتم.

چه تاریخی اعزام شدند؟

همان دی ماه سال93رفتند.

نظر شما راضی بودید برود؟

من با رفتنشون خیلی مخالف بودم چون ناراحت بودم اگه خدایی نکرده شهید بشوند من با بچه هایم توی این کشور غریب چکار کنم؟ بخاطر همین همیشه از وی می خاستم که نرود اما وی می گفت که من آرزویم هست که شهید بشوم. و الان که شهید شدند باعث افتخارم هستند.

برخی ها معتقد هستند که مدافعان حرم برای پول می روند،همسرتان از این حرف ها دلسرد نمی شدند؟

نه. همسرم میگفتند که هرچقدر هم مردم این حرفها را بزنند اما من از دل خودم و نیتم خبر دارم که فقط و فقط برای دفاع از حرم بی بی می روم. به این حرف مردم هم هیچ اهمیتی نمیدهم. من به حضرت زینب(س) لبیک گفتم.

آخرین باری که می خواست اعزام شود یادتان هست؟  

شب آخری که داشتند میرفتند من تا سر کوچه بدرقه شان کردم. تا سر کوچه سه بار تکرار کردند و از من پرسیدند که حلالم میکنی؟ منم که بغض گلویم را گرفته بود و نتوانستم آن چیزی که در دلم بود را بگویم، در واقع چیزی در دلم نبود و دلم راضی به رفتنشان بود اما نه رفتن و برنگشتن...

خود همسرم هم همان شب بغض داشت و دیگر نتوانست سرش را برگرداند و خوب خداحافظی کند. بدون اینکه دوباره نگاهم کند رفتند برای همیشه.

چگونه از شهادتشان مطلع شدید؟

هر دفعه که میرفتند هر چند روز یک بار تماس می گرفتند اما دفعه آخر هیچ تماسی نگرفت و همین خیلی ما را نگران کرد. تا اینکه روز آخر فروردین بود که برادرم تماس گرفت که به منزلشان بروم، من مقداری شک کردم که اتفاقی افتاده اما هرگز فکر نمی کردم که شهید شده باشد. وقتی به منزل برادرم رفتم دیدم شلوغ هست و همه گریه می کنند تا متوجه شدم بله همسرم  شهید شدند اما باورم نمی شد، نمی خواستم باور کنم که شهید شدند.

خاطره ای که از همسر شهیدتان دارید بیان کنید؟

آخرین خاطره ای که دارم این است که نوبت قبل که به سوریه رفته بودند بعد از اینکه برگشتند ما را مشهد بردند. سفر خیلی خوبی بود. همان جا در مشهد از بچه ها پرسیدند آرزوی شما چیه؟ بچه ها هم گفتند آرزو داریم که شما دیگر سوریه نروید و پیش ما بمانید اما همسرم گفت: نه بچه ها، شما آرزوکنید که من این سری که رفتم شهید بشوم .اگه واقعا پدرتان را دوست دارید دعا کنید که به آرزویم برسم.

و به آرزویش رسید...

انتهای پیام/

پایگاه خبری تحلیلی نیزوا شهرستان مهدیشهر 

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید ( فیلدهای ستاره دار اجباری و بقیه فیلدها اختیاری می باشد )

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
کد امنیتی
This question is for testing whether you are a human visitor and to prevent automated spam submissions.
Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.
کپی رایت