پنجشنبه, 7 ارديبهشت 1396 - Thursday 27th April 2017

آسنک شو یلدا (قصه شب یلدا، عاشقی ماه و خورشید)

نسخه مناسب چاپارسال به دوستان
آسنک شو یلدا؛
قصه شب یلدا، عاشقی ماه و خورشید
قصه شب یلدا با نام عاشقی ماه و خورشید با نوشتار زبان سنگسری در این متن آمده که خواندن آن خالی از لطف نیست.

به گزارش خبرنگار نیزوا، در باور ایرانیان در گذشته دور ( ایران باستان ) خورشید  تشبیه به مرد میشد و هرچیزی که به قدرت و ابُهت مردانگی ربط داشت به خورشید اطلاق میکردید. سنگسریها  به خورشید ( خرُ ) می گفتند که این نوع نگرش بازمانده از فرهنگ و زبان باستانی ایرانیان است و در قصه های  ایرانی به جای مانده خورشید را مرد تلقی میکنند و به آن جامعه مردانه میپوشانند  برعکس در فرهنگ ایرانی امروز که خورشید را خانم جلوه میدهند و ماه را مرد می پندارند. ولی در فرهنگ گذشته  ایران باستان ماه زن بود وسنگسریها نیز به ماه ( مونگ ) که سنبل لطافت زنانه وزیبایی است قلمدادمیکردند و دختران زیبا رو را به ( مای شوی چارده ) یعنی ماه شب چهارده که قرص کامل هم از نظر زیبایی و هم از نظر دایره ای کامل بودن و همه وجودش در دیدعموم قرار دادن است می پندارند .

و شب یلدا که طولانی ترین  شب سال است را به دختری با موهای سیاه بلند تشبیح میکنند و بلندی این شب را به عاشقی ماه با خورشید میدانند و این قصه بر پایه این باور سینه به سینه  از گذشته برایمان به یادگار مانده  که امیدوارم مقبول نظر افتد.

این قصه به زبان سنگسری روایت می شود و معنی فارسی آن نیز در پایین می آید.    

 

آسنک عاشقی مونگ و خرُ شویلدا

قصه عاشق شدن ماه و خورشید در شب یلدا

 

یکه بو  ویکه نَبو  غیر خِدا هوچو نبو

یکی بود ویکی نبود غیر خدا هیچ چیز  نبود .

 

یکه مونگ  به نی ده میا مای شوی چهارده .

یک ماه بود که به او می گفتند ماه شب چهارده .

 

 یکه خُر  بو نِه ده میا خُر عالم گیر.

یک افتاب بود می گفتندبه او افتاب عالم تاب .

 

مونگ شِکین   به وخُر مِرکیین  .

ماه دختر بود و خورشید هم پسر .

 

دخترونی کو خلَی شَکیل بین مَرتونی  اِنونده  جین جونده هِمی ماردِنه ومیا،نی ده وطیین نی صورت پینده  مای شوی چهارده

دختر های که خیلی خوشکل بودند مردم به همدیگر نشانشان میدادند و به آنها می گفتند صورتشان را ببینید  همانند ماه شب چهارده هستند.

 

 دخترونی کو خَلی  سنگین و رنگین  بین  با حجاب بین مرتون انون حرفده نمی ژه اِنونده مَثَل می ژه و میا  نی صورت دِ خُری ندیه  اَدر با حیاء بین

دختر های که خیلی سنگین و رنگین بودند با حجاب بودند ودر موردشان کسی حرفی نمیزد  می گفتند صورتشان را افتاب ندیده است از بس با حیاء هستند.

 

مونگ و خُر خَلی سال بو کو پَشتی سَری هَم می وُزین  وهیچ کِمینی ونی ، جین جونده نمی دی .

ماه و آفتاب سالهای سال بود که پشت سر هم میدویدند وهیچکدام همدیگر را نمیدیدند .

 

مونگ شو تاصُبح هَمه جگادِ رِشون وا می گرت اگرچه بازی بَرمیارت َبعضی موقع پرَده  می کَرت .

ماه از شب تاصبح همه جارا روشن میکرد اگرچه از خودش بازی در میاورد وبعضی از مواقع رو میگرفت .

 

 هِوا توریک می بو هیشکین نی ده نمی دی اَندو وقتی بَر می مه جانونی خاشالی می کرت قَدیم نَدیما میا دُرود  دُرود ولی اَلعون صِلوات نی ره وصی  کنین .

هوا تاریک می شد وهیچکس او را نمیدید و وقتی که نمایان می شد همه خوشحالی می کردند. در قدیم ترها می گفتند  درود درود  ولی الان صلوات می فرستند.

 

بَعضی موقع  یَم ماکا او پَرده  می کرت یعنی یکه توکو اِشتون دیم ده بَرمیوند.

در مواقعی هم صورت میگرفت یعنی مقدار جزیی از صورتش را نمایان میکرد .

 

  ولی ویشترین موقع بَل بَل  چَش همه جگاد ومی تِه جلو جلو میشو.

ولی در اکثر موارد با چشم باز همه جا را دید میزد و روشن مینمود و جلو جلو میرفت.

 

وقتی کو بر می مه مرتون مییا  ماشالله ماشالله اَمشو مونگ خرمن بژیه   مای شوی چهارده ببیه .

وقتی که بیرون می آمد مردم می گفتند ماشالله ماشالله  امشب دور ماه خرمن زده و ماه، ماهه شب چهارده شده 

 

خُرهَم  خَلی خَلی  جِدی  بو نه چَش هَمَش خون می واره اِشتون دورو وَرده آتشی وری  می سوزنه ومونگی  همره لوک  میسرتُ  میشو.

آفتاب هم  خیلی خیلی  جدی بود از چشمانش دائم خون می بارید واطرافش را می سوزاند  و به دنبال ماه  یوتمه میرفت

 

 اَصلا نمی یا  کو نَ کی یو کو مَه جلو دَرُه.

اصلا نمی گفت که اون کیه که جلوی من هست .

 

 هَر کین نه جلو می می ین اِنونده می سوزنه  خَلی در کاری اِشتون جِدی بُ  مَلوم بُ کو مِرکینَ .

هرکس که جلویش سبز می شد می سوزاند و در کارش خیلی جدی بود و نشان میداد که مرد است .

 

مونگ کو بِوات خاره  توکو شیطون بِ.

 ماه که گفتیم براتون که مقداری شیطنت داشت .

 

مونک هَم وِری شو تاصُبح می وزه و نه میا مَه کِفت چه خَبَره اگر چه  گه گاهی یون طِراو نه طِراده ومی ته ولی هیچوقت دیم ونه می گاردنه  اِشتون کِفت ده بویی نا کو چه خَبره

ماه همچنان شب وروز میدوید ونمی گفت که پشت سرم چه خبر است البته که گاهی به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد ولی هیچ وقت صورتش را بر نمی گرداند تا ببیند پشت سرش چه خبر است

 

 یکه ره اِتفاقی دیم ده وگاردِنه   خُری بَرقش  نی چَش دِ بژه  و نی ده کلافه کرَت .

یک بار بر حسب اتفاق صورتش را به عقب بر گرداند و نور خورشید چشمش را سوزاند او را گیج کرد .

 

اگرچه نی شَرم هاکرت وفوری دیم وگاردنه ولی نی دلی خبر ده خِدای دارت .

اگر چه او را شرم امد و صورتش را بر گرداند ولی از دلش فقط خدا خبر داشت .

 

از نه بِبَعد  نی دَل دِله آتش دِسَرت .

از ان روز به بعد در دلش اتشی شعله ور شد .

 

 نَه بِمی کِرات هیشکین ره بِواژه  نَه بِمی کِرات هیشکین ده نواژا  نی دَل دِله یکه یاله غَم دِسَرت بو.

نه میتوانست به کسی بگوید و نه میتوانست به کسی نگوید در دلش غمی بزرگ افتاده بود  .

 

 صُبح تا نِمُژدِر کو بِنو بو اِستِراحَت هاکرا نی فِکر میکرت کوچه کِراو چِه نه کِرا  .

صبح تا عصر که می بایست استراحت کند اوبه این فکر بود که چه کندو چه نکند  .

 

 نهِ مُشونَم کو بِنوبو بِوزا باز فِکر می کَرت کوچِه جوری یکه ره ای دیگربَنگیرا تا نه ده دوباره  بوی نا .

شب هم که میبایست بدود بازهم فکر میکرد که چگونه یک بار دیگر او را ببیند .

 

 شاید نی دَل آروم بِگیره  هَروژ از دَنو دَبهِ داغون می به  .

شاید دلش اروم بگیرد چون از درون داشت منهدم می شد .

 

 گیر گیرو دَبه   آروم نِدارت  نی دَل دِله غوغا به بِبو نی حِواس اَصلن فَرد به بِبو.

باخودش درگیر بود و آرامش نداشت در دلش غوغایی بود وهرگز نمی توانست حواسش را جمع کند .

 

  خاسَر ده دَرد نیاری  نَه یکه دل کو نِه  صی دَل عاشقی خُر به بِبه .

سر شما را درد نیاورم او نه یک دل که صد دل عاشق خورشید  شده بود .

 

 چاره ای نِدارت نَمی زنات پینده چه کِرا  ایی دَل دودَل به .

چاره ای نداشت نمی دانست چه کار کند یک دل دو دل بود .

 

  نی  اَندو بِدی دَرو دی وِنا بوندا دَلو دیم نِداندا  اِشتون جون ره چاره حاکرت.

او دید که دارد دیوانه می شود از این همه فشار که به او میاید، دل و دماغ هم دیگر نداشت  تا فکر چاره ی کرد .

 

 اِشتون رازده  ستاره ره بِوات   هَمین سِتاره ای کو هَمیشه مونگی  وَرو دَرَ  نی هَمره هَمره و شوندا نی هم دمو  .

 او  رازش را برای ستاره گفت به همین ستاره ای که همیشه همراه  اوست  وهم  دل وهم راهش هست.

 

 نی ده بِوات و میا مَه دَست ته دامون مَه دَل ره یکه کاری هاکه هَچین دَری  جِواب کِندی   . 

 به او گفت و اضافه کرد که دستم به دامنت برای دلم یه کاری بکن دیگر دارم میبرم .

 

مونگی سِتاره ده میا مَخ صَمبه بَبو  اَگر یون راز ده هیشکین پِرون بواژه

ماه به ستاره گفت: مدیونی  اگر  این راز را به کسی بگویی.  

 

  ستاره پِنِست فِکری هاکرت میا  ویتری یه کو از یون فکر بَربیِیِهَ  .

ستاره نشست و فکری کرد وگفت بهترین راه این است که از فکرش بیرون بیایی.

 

 یا یونکو تا آخر عمُر هَمین وِری َبچ پینَه ودَبو تا یون عِشق ته سَربَسَره کو حَتمِن   بَزون  ته ده نیست و نابود کنده یا یونکو ...                                           

یا اینکه تا آخر عمر زجر بکشی واین عشق از سرت بیفتد البته این را هم بدان که  این عشق تو را نیست ونابود می کند یا اینکه  ....

 

مونگ نی ده میا وَسته مَه اِشتره میزنا آخری یون کا رسوای یه .

ماه به ستاره گفت من از اول هم میدانستم که آخر این کار رسوایی را در پی خواهد داشت.

 

 ول واکه بِوارز تَحَمل کری تا دیونه بَبو صَحراسَری یا بَمَری هیشکین مَه سِر ده نَفَمین  .   

ولش کن بگذار تحمل کنم تا دیوانه شوم ورو به صحرا بروم و بمیرم تا کسی از اسرارم باخبر نشود.

 

 از نه ترا خُر  بی خیال بو چون نه موقی کو مونگی دیم ده وگاردنه بو نِه حواس اصلا نبو  وماه دِ نه دی بو .

از ان سو  خورشید  بی خیال بود چون در آن زمان که ماه بر گشته بود و او را دیده بود او اصلا حواسش نبود.

 

 نه هیچ حِسی نِدارت نسبت به نی راحت آسوده دبو اِشتون کارده می کرت  روژو شو مِرَتب ومنظم پیش می شو  .                     

او هیچ حسی نداشت نسبت به ماه و راحت و آسوده داشت به کارش میرسید و روز و شب منظم به جلو میرفت.

 

  اما بِشنوین کو چه بِلای مونگی سَر ِامه .

 اما بشنوید که چه بلایی بر سر ماه  آمد.

 

مونگی از دَرد دَبهِ دیونه می بهِ سَر واژه  میکرت روژ به روژ   شَمی وِری وو می به .

ماه از درد داشت دیوانه می شد و هذیان می گفت  و روز به روز مثل شمع آب می شد.

 

 تا یون کو ستاره ای دَل نی ره بِشو پنِست نی مون َُصبت هاکرت تا نی ده از یون وضع بَر بیاره  .

 تا اینکه دل ستاره برایش رفت ونشست و با او صحبت کرد تا اورا از این وضعی که دارد نجات دهد.

 

   از نه ترا مَرتونی بِدی مونک هَچین سَری حال نه نی صورت غَم وارنده

از آن طرف مردم دیدند که ماه دیگر سر حال نیست  و از صورتش غم می بارد.

 

 

  اِشتونده هَمَش جِگا دین دا  حوصَله نِداندا  نی سَرمَستی هَچین  بشیی یه وخَمودگی بمی یه خِلاصه نی حال وحوا خلی عَوض بِبی یه  یون مونگ نه مونگی قَبلی نه .

خودش را همیشه گوشه گیر  کرده بود  سر خوش نبود  واخلاقش عوض شده بود و دیگر ماه قبلی نبود.

 

سِتاره ای دیم مونگی کرتو میا : ای مای شوی چهارده  گو هَر دوختری شَکیل تَر بو نی به نی نصبت دینن  و وانن فلون دوختر مای شَبی چهارده یو .

ستاره می گفت : ای ماه شب چهارده ای که هر دختری را می  خواستند  در زیبای مثل بزنند به زیبایی تو نسبت میدادند و میگفتند که او همانند ماه شب چهارده است.

 

 مَرتون اَلعون ته قیافه ده وَقتی وتینین  اِشتون قَرضو قوله ای خیال سَرنن تو چه اِشتونده یون وری داغون کِنده . 

 مردم در حال حاضر وقتی قیافه تورا می بینند  به فکر بدهکاریهای خودشان  می افتند  چرا خودت را اینطور اذیت میکنی .

 

 مونگی صِدا عینه هو ته چو بَرمی مه میا : مَره   بِمرتهتین خاریه فقط خداکره یکه ره ای دیگر نه ده بوینی بَعد بمَری . 

صدای ماه مثل آدمی که صدایش از ته چاه بیرون بیاید می گفت: برایم مردن بهترین گزینه است فقط آرزودارم قبل از مردن یک بار دیگر او را ببینم و بعد بمیرم .

                                         

 سِتاره ای میا  :خا بَمَری بَمَری نکره تو اگر مه حَرف دِ گوش هادیه کاری هاکندی کو تو باز نه ده بوینه ونه مون صُحبت هاکره  .  

ستاره گفت: بمیرم بمیرم نکن تو اگر به حرفهای من گوش کنی کاری می کنم که او را باز بتوانی ببینی و با او صحبت کنی.

 

 مونگی تَن جون دِسَرت میا : بوا بخدا .

جانی ودباره در بدن ماه پدیدارشد و گفت : بگو بخدا

 

سِتاره ای میا بخدا . 

ستاره هم گفت : بخدا                                                                                                     

 

مونگ خاشال وابه میا اَچه کاری پینده ها گری  .  

ماه خوشحال شد وگفت من باید چه کاری انجام دهم .

 

                                                              

 

سِتارهای میا   اِسایه  ته تن جون دِسَرت یکه دقیقه ای یپیش توکو بنوبو بَمره .

ستاره به طعنه گفت: هان چه شده حالا جان در تنت افتاده تو که یک دقیقه قبل میخواستی بمیری .

 

اَلعون هَرچی واندی خاروو گوش هاکه .

الان هرچیزی که به تو میگویم خوب گوش کن .

 

 مونگی میا چَشم  .

ماه گفت به چشم .

 

از آرو روژی یکه  دیقه  یا نیم دییقه یواشتر ره بشه یعنی اُستو تر  ره بشه  .

از امروز روزی یک دقیقه  یا نیم دقیقه یواشتر و آرامتر راه  برو.

 

  مونگی میا مِگه بونده. 

ماه گفت مگه امکان داره .    

                                                               

سِتاره ای میا اگر تو بِخواه  چه نبونده  .

ستاره گفت اکر توبخاهی چرا نشود .

 

خاره بواژی کو ا ز نه رو ببِعَد هَر رو مونگی اِشتون سُرعت دِ کم کرت و کمتر .

برای شمابگم که ماه از ان روز به بعد هر روز سرعتش را کم کرد و کمتر .

 

از یون طرا شو هی بلند می بو  وروژ م کم  می بو  خُرم متوجه نمی بو  هی  نه فاصله کمتر بونده .

شب هی بلند تر می شد و روزهم کوتاه تر  میشد و خورشید متوجه نمی شد که دارد فاصله اش کم می شود .

 

تا جکای کو خُر  مونگی پَشت بِرسه  و شو دراز  بِبو و روژ کُل  .

تاجایی که آفتاب پشت ماه رسید و شب بلند شد روز کوتاه .

 

مونگی کم کمو گرمی خُرده کو نی مون نَزدیک بِه به بو ده حِس کرت .

ماه کم کم گرمایی را که از آفتاب به پشتش میرسید، حس می کرد .

 

خُرم کو سَخت سَر گرمی اِشتون کاری بو اَسلن  متوجه نبو  .

آفتاب هم که سرگرم کارش بود انگار که متوجه نمی شد در اطرافش چه میگذرد.

 

  اندو ستاره  مونگ ده میا . اَلعون نه وَقته کو یکه ره ای دیگر تو دیم وگاردنه وسیر خُرده وتیه . 

در آن زمان بود که ستاره به ماه گفت : زمان آن رسیده که تو صورتت را برگردانی و او را سیر ببینی .

 

.مونگی اِشتون دَستو پِه ده اَیی کَرت  نی صورت سور تِلو  گرده ولوشی عرق به به اِشتون دور بیخود می گرده بچ بچ می که دَست د ِ دَستی دیم می مالنه  هَم خاشال به هَم دَل تشوش   .

ماه دست و پایش را گم کرد و صورتش مثل کوزه قرمز شد تنش پر عرق شد بی هدف دور خودش می چرخید  با خودش حرف میزد و دستهایش را به هم می مالید هم خوشحال بود و هم دلشوره داشت.

 

نه میزنا چیچ نی سَر اِینده  .آخررو َآقبت کار چیچ بونده .

نمی دانست که چه بر سرش می آید و آخرو عاقبت این کار چه میشود .

 

  مونگی تکه سیِنگ بژه . یون په ناهون په هاکرت شَک دارت .

ماه مقداری تعلل کرد این پا و آن پا کرد و باز هم  تردید داشت .

 

سِتاره ای زل زله  میکرت اِشتوند زمین میژه و میا .

ستاره جوش میزد داد و فریاد می کرد خودش را به زمین و آسمان  میزد و میگفت.

 

توشل نَبه نه  متوجه بونده هم بَرنومه خِراب بونده

تو شل نشو او متوجه میشود وتمامی برنامه ما خراب میشود .

 

 مونگی فکر هاکرت  مِصَممَ به به کو هَرچی بونده به بو یا یون ترا  سَرندی یا نِه ترا . یا زنگی زنگ یا رومی روم  .

ماه فکرش را کرد و با اطمینان گفت هر چه می خواهد بشود، بشود یا به این طرف میافتم یا به آن طرف . یا زنگی زنگ میشوم یا رومی روم.

 

ستاره یی هِی جوش می ژه و  میا دِلی تر بوکار خراب بونده .

ستاره  هی جوش میزد که زودباش کار داره خراب میشه .

 

  مونگی میا سَرباکه مَه ده هول نکره  هَرچی بونده بَبو تِوکُل به خدا به امیدی نه .

ماه گفت  صبر کن هولم نکن  هرچه میخواهد بشود، بشود. توکل به خدا  به امید او.

 

   خُر هَچین خَلی به مونگ نَزدیک بِه بِه بو  . 

خورشید  دیگر خیلی به ماه نزدیک شده بود .

 

 مونگ لوشی عَرق بِه بِ بِه  و دَبه از گرمی خور کو نی پَشتی سَر دَبو  میسوت .

ماه که خیس عرق شده بود وداشت از گرمای خورشید  که پشت سرش بود می سوخت .         

                                                 

چَش ده دِبَستو یکه  دَفه دیم وگاردنه .

چشم هایش را بست و یکدفه صورتش را برگرداند.

 

خُری  حِواس نه بو دَبه نیده جزولوکو  میکرت  کو نی چَش ده واکرت .

آفتاب حواسش نبود و داشت او را میسوزاند به طوری که او را از بین می برد که او چشمش را باز کرد.

 

مونگی  چَش دِ خُری چَش دله وند اِنگاری یونکو   دِغ به بِ به خوشک هابه بِ   به  دَبه خورده ومیته یا  انگاری کو  نی سَنکوب کرت بو  .

ماه چشمهایش را در چشم خورشید گذاشته بود وانگاری که زل زده یا خشکش زده باشد داشت، آفتاب را نگاه میکرد یا مثل کسی که سنگ کوب شده باشند .

 

از نِه طِرا خُری بِدی مونگ یکه دَفه نه جِلو سوز آبیِ   نهِ  اِول واچورتهِ  اَندوناراحت به بو   دَبواَخم می کرت و اِسپه پوست ده سَرومی یِت کو  .

از آن طرف آفتاب که دیده بود ماه یکدفه جلویش ظاهرشده  چرتش پاره شد وناراحت شده بود. اخم کرد تازه داشت آن روی سگش بالا می آمد که  ....

 

 

مونگ از بَس داغ به بِ به بِتَرسه کو بَسوزیا اِشتون  چَش ده از ترس  واکرت اشتونده در وسط آتش بدی هچین نی ترس پِنِست حِس کرت  اشتره یم جزوی از آتش بوندا هچین  خُر نی ده نَسوزننده فَقَط نی تَنده گرم هاکنده

ماه که از بس گرم شده بود ترسید که بسوزد، چشمش را از ترس  باز کرد و خود را درمیان آتش دید و ترسش ریخت فکر کرد که  خود جزو  آتش شده و دیگر آتش او را نمی سوزاند  و فقط او را گرم میکند.  

 

اِینجو بو کو نی  اِشتون  هِرده  بِرَت   اِنگاری جادو هاکرَت    نی چَش گو شَکیل و شَیلایی بو  خورده زمین گیر کرت 

 اینجا بود که ماه تمام توانش را گذاشت انگار که جادو کند،  چشهای میشی وخوشگل  اثر خودش را گذاشت و  خورشید را زمین گیر کرد. 

 

از نه طرا خُری کو تا یون دَم  از نَزدیک  مِیاونی  شَگیلی ولِطافَت ده نِه دی بو و  اِنونمون  نَفَس به نَفَس نه بِ بُ   یکه دَفه هوش بَر بِشونه دَل دِله دِرنگی صِدا هاکرت  .

از نه طرف خورشید که تا بحال خوشکلی ولطافت جنس مخالف را ندیده بود و با آنها نفس به نفس نشده بود یک دفه  ازخود بیخود شد و از درونش  صدایی را  شنید.

 

خُرکونه خِصلَت  صاف میر غَضَبی وامی شو با شِه مِن عَسَل بِنَه می شِرا نِه ده بَخوره    هَمیشه یَخ بِژوه بو   وبد اخلاق یکه دفه ورفی وری  وو بِه بو از وحشیگری کودا مومی وری   رام ببو .

خورشید که خصوصیات  همانند  میر غضب را داشت  و با سه من عسل هم  نمی شد او را  خورد و همیشه همانند کوه یخ بود و بد اخلاق  یک دفعه  مثل برفی که آب میشود شل شد و از آنهمه وحشی گری که داشت همانند موم نرم شده بود.

 

خُری دَست وپِه کم کم شُل وابو نه توندی وتیزی کو هَمه چی ده می سوزنه اِنگاری بی رَمَق به بِ بو   تا جگایی کو  لَمه به  بِ بو و میا بیرو مه سَر پنه  .

دست وپای آفتاب کم کم شل شد وتندی وتیزی آن که همه چیز را می سوزاند انگاری این بار بر خودش تاثیر گذاشت وبه جای ذوب کردن فرد مقابل، خودش را آب کرد تا جایی که همانند تشک پهن شد و گفت بفرما بشین .

 

خُر با نه یَنگ و  فیس کو کونده میا مه هَمره نِییه گند کِنده  یکه دفه  پاپیلوی وری   مونگی دور  بِچَرخه ومثل یونکو دَبو مِنت گشَی می گرت .

آفتاب با تمام افاده ای که از قبل داشت، وقتی که راه میرفت همانند پروانه این بار دور ماه شروع به چرخش کرد گویا که منت کشی  دور ماه رامی کرد.

 

 از نه طرا مونک کو خُشک هابه به تا  دولی   خُر نی تن گنه نی تن  مِلاییم وابه اشتون ده جَم هاکرت واندو عِشوه بِرَت   هی ناز هاکرت  قَمزه بِشو ت  .

از آن سو ماه که تابحال خشکش زده بود از گرمای آفتاب به تنش  خورد تنش را  نرم کرد و ماه  خودش را جمع و جور کرد و شروع کرد  به عشوه ریختن و  ناز کردن وغمزه فروختن.

 

شو سو بوگو سو به مونگ و  خُر دوبه دو جین جونده  دل می ده و وکو  می گرت .               

 شب سیاه بود و گاو هم سیاه و خورشید و ماه دو به دو دل می دادند و ( قلوه یا کلیه ) می گرفتند .

 

   هِی نی بِوات و هی نِه بِوات  ، نَه قُربون صَدقه بِشو نی فدا و تَصدق ببو.

برای دفعات متوالی ماه گفت وخورشید هم گفت ماه قربان صدقه رفت و خورشید هم فدا تصدق شد .

 

 آسمونی وسط   خُر و مونگی  عاشقی طول بِیِت و اِنون راضی دل تمومی ندارت و شو هم وری دبو میشو  از صبح خبری نبو  .

در میان آسمان عشق و عاشقی آفتاب و ماه به طول انجامید و راز دلشان تمامی نداشت و شب هم چنان داشت میرفت و از صبح خبری نبود .

 

 زِمینی دِله  طوله دَنو  پَس ونی نِشخوار  تِموم بِبو  گُونی ضَعفی دَل شروع بِبو ما ماو غَر غَری مَرتون سَرده بِگه  .

بر روی زمین داخل طویله گوسفندان علف های راکه بلعیده بودند همه را نشخوار کردند و گاوهاهَم دیگر ضعف دل گرفتند از بس گشنه بودند  ما ما و غر غری  سر مردم را برد .

 

  مرتون جا خُ  سیر وابه بین و اِنون   رویه  جا دِرَغ دِرُغ سَرت بو میردونی سِبیل تِکوم تِکوم ژینون ره جِل دارت ،   کاتونی ونگ ونگ شروع به بو کاتونی از بس مویونی سینه واسوفت بو انون   شَط توم به بو  انون دل جا ضعف هاکرت بو . 

مردم همه از خواب سیر شدند و رودهایشان به صدا در آمد،  مردها باسبیل هاشان ور میرفتند و برای همسرانشان بد اخلاقی میکردند، بچه ها گریه را سردادند واز بس  پستان مادرانشان را مک زده بودند مادران هم ضعف بر آنان مستولی شده بود .

 

ژینی ومیردنی  گرماوه و  خزونه  توم به ب ُ بو  حا که برسبینو بنو بو قلیون نهار بخورن ولی خور بر نمی مه  .

 زنان و مردان  حمام شان هم تموم شد و به خانه برگشته بودند و منتظر بودند تا آفتاب بیاید و صبحانه را بخورند

 

ژیننونی سماواری  تَم تَم  جا  پِنِست انون چایی  یخ گرده   .

 بخارسماور زنان فروکش کرد و چایی های که ریخته بودند یخ کرد

 

  کاتونی راست  مِلاقه ای ته حلواده یَم وِلَشت بو      .    

بچه ها از گرسنگی حلوای ته ملاقه را هم لیس زده بودند.

 

  اِربابونی چَش خوبِرومه اِنون اوقات نِه واژه اِسبه اوقات به بو ،.

 خواب ازچشم اربابها پرید و اخلاقشان سگی شده بود .

 

 پسونی غَر غَر با اربابونی هوار هوارقاتی به بو  و گوونی بام بام ناهون دو صِداده صاف هوچو کرت بو .

صدای غرغر گوسفندان و داد و بی داد اربابها در هم آمیخته شد و صدای گاوها بود که آن دو صدا را تحت شعاع قرار داده بود  .

 طِلای  گو اَدر ونگ بواتبو نی کره خوخک  دِسَرت بو .

خروس که اینقدر قوقولی قوقو کرده بود گلویش خروسک گرفته بود و صدایش دیگر در نمی آمد  .

 

مَرتون جا کوچه ریژه  بین  پِسِلوترا    آدم نِواژه چو کوتن بین   جا سر هوا   .

مردم همه به کوچه ریخته بودند و در منطقه پسته لو آدم ها به صورت فشرده همانند چوب ایستاده بودند روبه آسمان 

 

 ریاضی  بِلنگو صِدا بَربِمه  میا آهای  آهای  ،   خَبر خَبر، خُر آرو بَر نِمیه   ، شو خَلی دِراز ها بی یه  روژده بجوقنیه ، کاردارون آرو کار وارند ویکارون ره آرو یار وارنده . 

 صدا از بلندگوی ریاضی بلند شد که میگفت آهای آهای، خبر خبر، امروز آفتاب بیرون نیامده، شب خیلی طولانی شد  و بر روز قالب شده و امروز است که برای کسانی که اهل کار باشند کار می بارد و برای کسانی که اهل یار باشند هم یار می بارد .

 

  آقندلی  میا  قَحتی سالمو تومه   ،دونیا اخر به بی یه  ، هَمه جگا جا انقلابه  شایدم آخری زمونه  .

 آقا قربان علی می گفت  سالهای قحطی دیگر تمام شده دنیا به آخرش رسیده، همه جا انقلاب و دگرگونی شده شایدم آخر زمان فرا رسیده

 

 میرقه ای  میا خُر  او گِری یَه ، نه د  قُوربونی لازمه  ، ا گر خَصیصی هاکرین و پَس نه ره نکشین  ، خا کاتونده کشنده

 میرقه می گفت : خورشید رو گرفته و به قربانی نیازمنده اگر خساست کنید و گوسفند برایش قربانی نکنید بچه های شما را خواهد کشت 

 

 شیرین غِلوم حُسینی  کمر غَوز بَربمه بو نه سَر پایین  بو اشتون پرون میا میرقه نه بو هَم کا چه به بو     اندو  کله ژو گیره ژیت تَکی آسمونده ومیته و میا : قربونی مربونی  خرافاته  یون هم عمله کو هم پا پیچ به بی یه .

شیرین غلام حسین که کمرش خم شده بود و نمی توانست سرش را بلند کند زمزمه کرد که میرقه نباشد کار ما چه میشود      سپس  آسمان را نگاه کرد و گفت : قربانی کنید  یعنی چه این عمل ما است که به پاهای ما پیچیده است

 

 

جولتوکویی   رسنگ  و مِخُر  نه دست میا : هم زندگی اِشتره سویه  هَم روژم سو به بو وطی چیچ بونده دیم هوایی طِرا کَرتو با تعنه میا   تَد چو دَره جون 

جول توکو میگفت : زندگی ما خودش سیا هست  روزگار ما را هم سیا ه کن ببینم چه کار میکنی رو به آسمان میکند و میگوید  ترا عشق بازی گرفته جانم

 

 کنگل مَدسینی  میا  : نه ده قوز قله  دره  هم مون سَره واکنده  هیف کو مه دست نه د نه رسنده

محمد حسن  معروف به کنگل می گفت : او را بازی گرفته و میخواهد ما را اذیت کند  سر به سر ما گذاشته حیف که دستم به او نمیرسد

 

کوتوو یی انون خاکوده  میا اَبر بمیه خُری دیم ده نَجِستی دمالنیه و آسمونده سو واکرته

بچه ای به خواهرش میگفت : اَبر آمده و روی صورت آفتاب کثافت مالیده و آسمان سیا شده

 

اِنون خاکویی میا نه خُر زمین سرته و هم که دنو چودله سرته مه نه د بدی  یکه رو ته چووی دبو با با دبو وو ومییت

خواهرش می گفت آفتاب به زمین افتاده و من داخل چاه خانمان او را دیدم یک روز که بابا داشت آب از چاه میکشید

 

خلاصه ببواژی  هَم هَمه بلند ابو سَرصدا زیادببو ولی   خورومونگی عاشقی توم نبو.

خلاصه براتون بگم همهمه ها بلند شد و سروصدا زیاد ولی از آن سو عاشقی ماه و آفتاب تمام شدنی نبود .

 

  انون دلی درد زیادبوولی  مرتونی طاقط کم بو .

گفتگوی آنان (ماه و خورشید ) زیاد بود و حوصله  مردم کم .

 

   صاب کار جا ناراحت کاریگر جا دَمق   اِربابونی اَخلاق جا اِسبه کوردونی فکر جا آشفته.

 کارفرمایان  همه ناراحت  کارگرها همه دمق  و اخلاق اربابها سگی و فکر چوپانها همه آشفته .

 

 گاتو  نی دل خورماعسکه د کالو  ویوز پو   ره  لک بژه بو.

 دل بچه ها برای بازی با هسته خرما و گردو بازیهایشان  لک زده بود.

 

  ژینونی وعده هاکرت بو کو بشون باهم  شواره  هاکرن روژ نمی بو انون جرعت نه میکه بربیین  انون قولو قرار  جا  ورشگه  .

زنان که در کارهای نخ ریسی وقالی بافی و جاجیم و گوت ریسی باهم مشارکت می کردند  و قول و قرارهایی باهم بسته بودند  به خاطر تاریکی شب وترس از کوچه و خیابان باعث شد تا قرارو مدارشان فسخ شود .

 

 دِراز کوشونی  اَز ویکاری طوله دَنو جفتاق میژه  .

الاغ ها از بی کاری در طویله لگد پرتاب می گردند .

 

اسبونی اصتبل دنو شیهه می یت .

اسب هاهم در درون اصطبل ها شیهه می کشیدند .

 

 اِسبه جا کوچ کوچه  لوک دبین وواغ واغ می کرت.

سگهاهم دراین کوچه و آن کوچه ول بودند و پارس میکردند . 

 

روایم  جا  یون بون نه بون میوزین .

گربه ها هم از این پشت بام  به آن پشت بام میدویدند .

 

  خلاصه صحرای محشهر به بِ بو  .                    

خلاصه براتون بگم که صحرای محشر بود .

 

   هَم حواس بشو دیم مَرتونی هَم ویر واکرت ستاره یم ده به .

حواس ما رفت به دنبال مردم ویادمان رفت که ستاره ای هم بود .

 

   ستاره کو یون همه کار هاکرت بو تا  خُر و مونگ  باهم بَرسین  از وضع کو پیشمه بو نه یَم دَمق به بِ به .

ستاره که این همه زحمت کشیده بود و تلاش کرده بود تا  آفتاب و ماه  به هم برسند از وضعی که پیش آمده بود خیلی ناراحت بود .

 

 یاواشو سَر بِسته  بواژی خواره یگه جورای نی یم حِسادت می کرت  میا ای کاش اَبه جگایی مونگی عاشق به بِ بیی .

 آهسته و در لفوافه براتون بگم که به نوعی ستاره هم نسبت به ماه حسادت میکردومی گفت ای کاش من عاشق شده بودم  . 

 

  مَرتونی  سَر صِدا بُمپی وری بترکه .

سروصدای مردم همانند بمب ترکید .

 

خوشید خان واچرته  یکه دفه اشتون اِمه و دیم از   مُنگ  وگاردنه  .

آقای خورشید چرتش پاره شد و یکدفه به خودش امد وصورت برگرداند  .

 

 مونگم  کو به اشتون   مِراد بِرسه به  شوده بلند کَرتبو  اَز خَستگی چَش ده دبَست وبشو بخوت تا یون حالو هوا عوض نبو .

ماه هم که به مرادش رسیده بود و شب را بسیار طولانی طی کرده بود از خستگی چشمایش را بست و رفت بخوابد  تا از این حال و هوا بیرون نیاید .

 

 مونگ دبه خووامی شومیا ای کاش هَچین  دِنه لَرزی تا آخر عمر هَمین فکری دله بَخوسی .                                                                                 

ماه داشت میخوابید که آرزو کرد که هیچوقت و تا اخر عمرش از خواب بیدار نشود تا در این فکر بماند .

 

 خُرری حرکت هاکرت  هوا رشون ببو  روژم دوباره شروع به بو.

افتاب حرکت کرد هوا روشن شد روز دوباره آغاز شد .

 

ولی خورنه خور قبلی نبو شادو سَری حالبه بو عینه هو گو شارژ به بی یه زَرژی  وری میئوزه .

آفتاب آن آفتاب قبلی نبود شاد وسرخوش بود و مثل کسانی بود که شارژ شده باشند و مثل کبک میدوید .

 

صبانرو خوری یواش یواش اشتون سرعت ده زیاد کرت تا روژ وشو یکه جور به بو بازروزگار  تکرار به بو .

از فردای آن روز آفتاب سرعتش را زیاد کرد تا دوباره فاصله ها به یک میزان شود و باز روزگار بر مدارش تکرارشود .

 

 ولی مَرتون خاطره ای دله بِمونه شوی به یون طولانی شوی یلدا نوم وگرت .

ولی در خاطره ها ماند این شب طولانی وآن شب، شب یلدا نام گرفت .

 

یلدایم دوختری یه موی بلندوسو قریشی توکو .

یلداهم دختری موبلند و بسیار مشکی .

 

یلدای شکیل به  مای شب چهارده .

خوشگلی یلدا همانند ماه شب چهارده بود .

 

خورده میا توبر نییه اَه بَر ایندی .

به آفتاب می گفت تودرنیا که من هستم .

 

   یون عاشقی مونگو خور هر سال هم ره تکرار بونده. 

این عاشقی ماه وآفتاب همه ساله برای ما تکرار میشود .

 

یدالله حاجی علیان 

انتهای پیام/

پایگاه خبری تحلیلی نیزوا شهرستان مهدیشهر 

دیدگاه‌ها

ارسال نظر جدید ( فیلدهای ستاره دار اجباری و بقیه فیلدها اختیاری می باشد )

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.
کد امنیتی
This question is for testing whether you are a human visitor and to prevent automated spam submissions.
Image CAPTCHA
Enter the characters shown in the image.
کپی رایت